شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۵۳

دردهای نجیب شاعر «اتل متل توتوله»

پاسداشت ابوالفضل سپهر در برنامه شب شاعر که موسسه اوج متولی آن است بهانه‌ای شد تا یکی از دوستان شاعر او در یادداشتی از دردهای نجیب سراینده «اتل متل توتوله» بنویسد.
۰
دردهای نجیب شاعر «اتل متل توتوله»
مردم‌نيوز : آئین پاسداشت مرحوم ابوالفضل سپهر عصر فردا در برنامه «شب شاعر» در موسسه اوج برگزار می‌شود، سپهر از شاعرانی بود که در جوانی دار فانی را وداع گفت اما در همان مدت فعالیتش تحولی در عرصه شعر عامیانه ایجاد کرد؛ این مراسم بهانه‌ای شد تا یکی از دوستان او به نام «حسن خسروی وقار» طی یادداشتی که او هم با همان زبان همانند مرحوم سپهر نوشته، به نکاتی درباره این شاعر اشاره کند.

بسم ربّ الشّهداءِ و الصّدّیقین

سپهر سرخ

حسن خسروی‌وقار

آی قصّه قصّه قصّه نون و پنیر و پسته
یک زن قد خمیده روی زمین نشسته...

.....

قصّه از آنجا شروع شد که هشت سال پیش به لطف رفیقی فیلم یکی از شعرخونی‌های ابوالفضل سپهر رو دیدم و دلم خون شد و چشام گریون از اون همه رنجی که تو واژه واژه‌ شعرش هوار می‌شد و خب، گوشایی هم که باید بشنون، خودشونو زدن به نشنیدن و اصلا بگذریم از این حرفا...(البتّه اگه بشه!)

همون روزا هم بود که به لطف خدا با یکی از زحمت کش‌های درست و حسابی ادبیّات این مملکت _دوستی رو میگم که دوست نداشت اسمش رو بیارم_ آشنا شدم و زلفی گره خورد و بعدش دور زمونه چرخید و دنیای کار و بار چند سالی ما رو از سعادت دیدار همدیگه محروم کرد تا همین یک ماه پیش _که دم این بزرگوار گرم_ مردونگی کرد و به این شاعر یه لا قبا _که خودم باشم_ تلفن کرد و احوالی پرسید و قرار شد همدیگه رو ببینیم و نشد و نشد تا دوشنبه‌ای که گذشت. در همین دیدار بود که گفت بنا کرده یکشنبه هفته‌ بعد (24/دی/1396) برای مرحوم سپهر بزرگداشتی برگزار کنه و از مادر بزرگوارش تجلیلی صورت بگیره و این حرفا. ازم خواست یادداشتی، بنویسم برای اون مرحوم. گفتم شاید قسمت این بوده که روزگار بچرخه و میون دید و بازدید من و اون عزیز و ابوالفضل سپهر همیشه رابطه‌ای برقرار باشه و...

خدا خواست و اومدم همه‌ حرفا و نوشته‌هایی که درباره‌ اون خدابیامرز گفته و نوشته شده بود رو از اینترنت پیدا کردم و خوندم و شعرهاش رو هم که باز گریه کردم و... وقت نوشتن این یادداشت هم، طبق معمول نوشتن‌های غیر شعرم، شروع کردم با همون زبون آرکائیک و پرطمطراقم برا سپهر نوشتن که دیدم نه، زبونم واسه این شاعر مردمی و مردمدار سرزمینم، اینجوری نمی‌چرخه و باید مثل خودش صاف و ساده حرف بزنم.

حالا هم نه میخوام از زندگی سپهر چیزی بگم، نه از هنرمندی‌ها و جوونمردی‌های خاص سپهر، نه از زحمتای عجیب غریبی که برای خانواده‌ شهدا میکشید، نه از قصّه شاعر شدنش و اقبال چشمگیر مردم به شعرهاش، نه حتّی از کتابش و ماجرای انتشارش، نه از مرگ شهداییش و قطعه‌ی 44 بهشت زهرا و شهدای گمنام و.... که با یه جستجوی ساده توو اینترنت می‌تونید پیداشون کنین، نه میخوام به طور خاص به نقد شعرهاش بپردازم که اینجا مجالش نیست و البتّه فایده هم نداره! چون شعر سپهر رو با تمام نقاط ضعف و قوّتش اونایی که باید بخونن، میخونن و غصّه میخورن و اگه یه جو غیرت داشته باشن، به خودشون میان و اونایی هم که باید به قوّت و ضعف‌ها آگاه باشن و یاد بگیرن، آگاهن.

اگه خدا بخواد، میخوام توو این چند خطّ کوتاه، دردهای نجیب سپهر رو بلند بلند باهاش بخونم تا صدامون گوش آسمون خراش نشینای بی رگ و ریشه رو که سر سفره‌ شهدا نشستن و به روشونم نمی‌یارن و با نیش و کنایه روو زخمامون نمک میپاشن رو، کر کنه!

به قول سپهر:

ای که در این حوالی غربت ما رو دیدی

صدای ناله‌­های مادرم‌و شنیدی

دست رو گوشات گذاشتی، چشماتو خیره کردی

زل زدی به مادرم، فکر کردی خیلی مردی؟!

تو که به زخم قلب مامان نمک گذاشتی

اگه مامان بمیره، مادرم‌و تو کشتی

اگه بابام نبودش، هر چی داشتی می­خوردن

مال و منالت که هیچ، مادرتم می­بردن

اگه مامان بمیره، دق می­کنم، می­میرم

پیش خدا و بابام، من جلو تو می­گیرم

سپهر این دردها و بقیه‌ شعرهاش رو اواخر دهه‌ی 70 و اوایل دهه‌ی 80 نوشته، یعنی بیست_بیست و پنج سال بعد انقلاب و ده_پونزده سال بعد جنگ. حالا که هم که کم کم انقلاب ما داره به چهل سالگیش نزدیک میشه و نزدیک سی سال از جنگ میگذره، با تموم زحمت‌هایی که بعضیا کشیدن و دمشنونم گرم، ولی هنوز اون دردها عمیقا و اون زخم‌ها تازه هستن. به خدا هنوز می‌شناسم جانبازها و خانواده‌های شهدایی رو که توو این وانفسای اقتصادی، به نون شبشون هم محتاج هستن یا مجبورن واسه یه لقمه نون از بوق سگ تا غروب آفتاب یه نفس بدو بدو کنن و آخرش هم به جایی نمیرسن. تازه این دردهای استخون سوز پیش درد لِه شدن اهداف و آرزوهای شهدا پیش چشم همسنگراشون و زن و بچّه شون توو این گیر و واگیر بی عدالتی چیزی نیست...

بازم به قول سپهر:

اتل متل‌ یه‌ مادر نحیف‌ و زار و خسته‌
با صورتی‌ حزین‌ و دستای‌ پینه‌ بسته‌
بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌ چه‌ جور میشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بیست‌ هزار تومن‌ پول‌ اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌
اجاره‌های‌ سنگین‌ خرج‌ مدرسه ی‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه،‌ خرج‌ دوای‌ مینا...

آخه وقاحت تا چه حد؟ انگار راستی راستی یادشون رفته سر سفره‌ کیا نشستن و باید حرمت نگه دارن و باید یادشون بیاریم... چرا من بگم اصلا؟ خود ابوالفضل گفته دیگه:

« به نام خداوند بسیجیان، از صدر اسلام تاکنون.
و به نام اوّل بسیجی عالم امیرالمومنین علی (ع) در روزی که فرزندش سهم عسلش از بیت‌المال را به دلیل نیاز، زودتر گرفته بود، بر خود لرزید و فرمود: عزیزم اگر شب گذشته که تو سهم خود از بیت المال گرفتی تا صبح در این شهر کسی سر گرسنه بر زمین گذاشته باشد، علی جواب خدایش را چه خواهد داد؟

و به نام آن بسیجی که تن به شمشیر داد، ولی ذلّت را نپذیرفت.
و به نام آن بسیجی که روزی خواهد آمد و عالم را از بند تبعیض و بردگی و جهالت نجات خواهد داد.
و به نام آن پیر بسیجی، خمینی کبیر که رهبر جهان اسلام بود و در خانه‌ای ساده می‌زیست و در گرمای تابستان وقتی خواستند پنکه‌ای برای او تهیّه کنند تا بدن نحیفش از گرمای تابستان در امان بماند، می‌گوید: چون دیگران از این وسیله بی‌بهر‌ه‌اند، لازم نیست برای من پنکه بیاورید.
و به نام آن بسیجی 13 ساله که نارنجک به کمربست و به زیر شنی‌های تانک دشمن رفت و بنیانگذار عملیات شهادت‌طلبانه در عصر گریز از مرگ شد.
و به نام آن بسیجی که فرمانده‌ی گردان بود و تنها کاری که برای خانواده‌ی خود _که بر اثر حکم تخلیه‌ی صاحبخانه آواره شده بودند_ انجام داد، تهیّه‌ی یک چادر گروهی بود تا آن‌ها را در یکی از خیابان‌های شهر اسکان دهد و سپس خود دوباره راهی جبهه شد.
و به نام آن بسیجی پیرمرد که وقتی فهمید به علّت کهولت سن نمی‌خواهند به جبهه اعزامش کنند، با التماس گفت: ممکن است قادر به کاری نباشم؛ امّا می‌توانید بدنم را در گونی سنگری بگذارید و برای ساخت سنگر از من استفاده کنید.
و به نام آن بسیجی که همسرش را برای حفظ دین خدا راهی جبهه کرد و پس از شهادت همسر مجاهدش، در خانه قائدان کار می‌‌کرد تا خرج معاش یگانه دخترش را تامین کند.
و به نام آن مدیر منطقه بسیجی که ایستادن در صف تلفن همگانی و اتوبوس شرکت واحد را به استفاده از موبایل و ماشین بیت‌المال ترجیح داد.
و به نام آن بسیجی که فرمانده لشکر بود، امّا هنگامی که همسرش از او 5 هزار ریال پول دستی می‌خواهد، از یکی از دوستان قدیمی‌ قرض می‌گیرد و به او می‌دهد تا شرمنده همسرش نشود.
و به نام آن بسیجی عاشق که شهردار شهر بود و هنگام عبور از خیابان،‌ وقتی دید که راه جوی آب بسته شده است، خود جارویی برداشته و به داخل جوی رفته و راه بسته شده را به تنهایی باز نمود و بعد از شهادتش، پیکرش هدف خمپاره قرار گرفت تا حتّی یک متر از خاک این دنیا را برای تدفینش اشغال نکند.

و به نام آن بسیجی که در هنگام نبرد، چشمان خود را از دست داد، ولی تا پایان جنگ هیچ گاه خطّ مقدّم را ترک نکرد و بعد از جنگ هم در جبهه علم تلاش کرد و با چشمان نابینا دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه گرفت.

و به نام آن بسیجی دانش‌آموز که برای آن که بتواند کمپوتی به جبهه هدیه کند، روزها فاصله خانه تا مدرسه را با پای پیاده طی می‌کرد تا کرایه‌های ماشین را پس انداز کند و بتواند کمپوتی را برای شیران جبهه حق خریداری کند.
و به نام آن زن بسیجی که هنگام ازدواج، همسرش به او گفت: در این دنیا هر کاری برای خوشبختی تو انجام می‌دهم و اکنون در پی سال‌ها که از آن روز می‌گذرد، هر روز با لبخندی بغض‌آلود چندین بار برای شوهر قطع نخاعی‌اش لگن می‌آورد و خم به ابرو نمی‌آورد.
و به نام آن زن بسیجی که هر وقت همسر جانبازش تعادل عصبی‌اش را از دست می‌دهد، فرزندانش را در اتاقی محبوس می‌کند و خود را مقابل شوهر قرار می‌دهد تا شوهرش آن قدر او را بزند تا به حال عادی بازگردد. وقتی از او می‌پرسند چرا خودت از جلوی او کنار نمی‌روی؟! پاسخ می‌‌دهد: اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند، خودش را می‌زند و به خود صدمه وارد می‌‌کند.
آری، فرهنگ بسیجی این است.

* * *

وقتی با شعر سپهر مواجه میشم، تعریف‌هایی که از شعر و ماهیّت اون دارم، با چالش مواجه میشه. چرا که شعر سپهر یه جاهایی دچار از هم گسیختگی زبانی میشه و حتّی وزن و قافیه هم با مشکل روبرو میشه یه جاهایی هم از شاعرانگی خالی میشه و جنبه گزارشی صرف پیدا میکنه، ولی باز هم در متن مردم جریان داره و خونده میشه. این مطلب برای من بیانگر اینه که شاید از زبان و بیان مهمتر، درد و زاویه دید شاعره که مخاطب رو _به ویژه مخاطب عام رو_ درگیر میکنه و وادارش میکنه به خوندن. تا اونجایی که من دیدم، حتّی وقتی مخاطب عام با شعر حافظ و سعدی هم مواجه میشه، در برخورد اوّل با اندیشه و عاطفه اون شعرها درگیر میشه و نه با خیال انگیزی و تصویر پردازی و این حرفا. استاد علی معلّم دامغانی هم همیشه در کلاسهاشون به ما تأکید میکنن که اگه شاعر صاحب اندیشه بشه و نگاه خودش رو به عالم پیدا کنه، به تکنیک شاعری خاص خودش هم میرسه و شعرش هم از نظر زبانی و هم از نظر اندیشه و عاطفه و خیال اوج میگیره. البتّه ناگفته نمونه که اندیشه‌ها وقتی لباس شعر میپوشن که با درد عجین باشن و این نکته ایه که خیلی از ما ازش غفلت کردیم و چون نه اندیشه داریم و نه درد، شعرهامون سطحی و عین هم میشه در هیچ جایی در دل مخاطب باز نمیکنه.

به قول قدما:

 

شاعری زخم زبان می خواهد

نه معانی، نه بیان می خواهد

البتّه این حرفای من، محتاج نقد و بررسی های زیادیه که به نتیجه ای برسه و این حرفا.

یا علی.
کد مطلب: 49319
مرجع : فارس
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما *

چند رسانه ای